هیچ سیاستی برتر از صداقت نیست

سه نقطه " دل " ...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 09:09 ق.ظ - جمعه 9 آذر 1397




 دیوانه ای در شهر بود که

 میگفتن از رفتن عشقش دیوانه شده است!


روزی دیوانه از کنار جمعی میگذشت،

بزرگان جمع به تمسخر به دیوانه گفتند:

آهای دیوانه !

میتوانی برای ما شعری بخوانی که ﺩﻩ ﺗﺎ 

ﮐﻠﻤﻪ " ﺩﻝ " ﺩﺍﺧﻠﺶ ﺑﺎﺷد  ﻭ ﻫﺮﮐﺪاﻡ ﻣﻌﺎﻧﯽ 

ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟

دیوانه گفت: بله میتوانم!

ﺩﻟﺒﺮﯼ  ﺑﺎ  ﺩﻟﺒﺮﯼ  ﺩﻝ  ﺍﺯ  ﮐﻔﻢ  ﺩﺯﺩﯾﺪ  ﻭ  ﺭﻓﺖ،

ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ , ﺳﻨﮕﺪﻝ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ

ﮔﻔﺘﻤﺶ  ﺍﯼ ﺩﻟﺮﺑﺎ  ﺩﻟﺒﺮ  ﺯ  ﺩﻝ   ﺑﺮﺩﻥ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ؟

ﺍﺯ  ﺗﻪ  ﺩﻝ  ﺑﺮ  ﻣﻦ  ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ  ﺩﻝ  ﺧﻨﺪﯾﺪ   ﻭ  رفت



دسته بندی : حکا یت , جملات زیبا , مطالب و موضوعات بکر , سه نقطه ... , تصویر عشق , حرف حساب , سخنان ناب , متن ادبی , داستان ,
 

حکایت " خودت را بشکن " ...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 02:22 ق.ظ - یکشنبه 22 مهر 1397





بزرگی را گفتند تو برای تربیت فرزندانت 
چه میکنی؟
گفت: هیچ کار

گفتند: مگر میشود؟
 پس چرا فرزندان تو چنین خوبند؟

گفت: من در تربیت خود کوشیدم،
تا الگوی خوبی برای آنان باشم.

 فرزندان راستی گفتار و درستی رفتار
 پدر و مادر را می بینند، نه امر و نهی های
 بیهوده ای که خود عمل نمیکنند.

تخم مرغ اگر با نیروی بیرونی بشکند، 
پایان زندگیست
ولی اگر با نیروی داخلی بشکند، 
آغاز زندگیست،

همیشه بزرگترین تغییرات از درون شکل میگیرد.
درون خود را بشکن تا شخصیت جدیدت 
متولد شود
آنگاه خودت را خواهی دید



برچسب ها : اشعار علیرضا ابراهیم پور گیلانی , حکایت , داستان , جملات قصار , علی رضا ابراهیم پور ,
دسته بندی : حکا یت , سه نقطه ... , موعظه , داستان , دل نوشته ,
 

حکایت " صدای شکستن " ...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 02:14 ب.ظ - شنبه 14 مهر 1397





فردی چند  گردو  به بهلول داد و گفت:

بشکن و بخور و برای من دعا کن.

بهلول گردوها را شکست و خورد

 اما دعا نکرد..!

آن مرد گفت: 

گردوها را می خوری نوش جان، 

ولی من صدای دعای تو را نشنیدم...

بهلول گفت:

 مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای ،

 خدا خودش صدای شکستن گردوها را 

شنیده است!!


تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که خواجه خود روش بنده پروری  داند



برچسب ها : اشعار علیرضا ابراهیم پور گیلانی , گفتار بزرگان , جملات قصار , سخنان ناب , سه نقطه ... , داستان , حکایت ,
دسته بندی : حکا یت , سه نقطه ... , حرف حساب , سخنان ناب , پند , جملات قصار ,
 

داستان " ارزش علامه جعفری

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 07:07 ق.ظ - شنبه 7 مهر 1397





علّامه محمّد تقی جعفری نقل می كرد: 

 عدّه‌‌‌ای از جامعه‌‌‌شناسان برتر دنیا در «دانمارک» جمع
شده بودند تا درباره موضوع مهمّی
 به بحث و تبادل نظر بپردازند.

 موضوع این بود :

ارزش واقعی انسان به چیست؟
برای سنجش ارزش خیلی از موجودات، معیار خاصّی داریم؛ 
مثلاً معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است.
معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیّت آن است.
معیار ارزش پول، پشتوانه آن است.

امّا معیار ارزش انسان‌‌‌ها در چیست؟

هر کدام از جامعه شناس‌‌‌ها صحبت‌‌‌هایی داشتند 
و معیارهای خاصّی را ارائه دادند.
وقتی نوبت به بنده رسید، گفتم:

اگر می‌‌‌خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد،
 ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی 
عشق می‌‌‌ورزد.
کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است 
در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است.
کسی که عشقش ماشینش است،
 ارزشش به همان میزان است،

 امّا کسی که عشقش خدای متعال است، 
ارزشش به اندازه خداست.

علّامه فرمودند:
 من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. 

ولی جامعه شناس‌‌‌هایی که صحبت‌‌‌های مرا شنیدند، 
برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.

وقتی تشویق آن ها تمام شد، 
من دوباره بلند شدم و گفتم:

عزیزان! این کلام از من نبود. 
بلکه از شخصی به نام علی علیه السلام است.
 آن حضرت در «نهج البلاغه» می‌‌‌فرمایند: 

 « قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُه ُ؛ 
ارزش هر انسانی به اندازه چیزی است که دوست می‌‌‌دارد
وقتی این کلام را گفتم ،دوباره به نشانه احترام 
به وجود مقدّس امیرالمؤمنین علی علیه السلام 
از جا بلند شدند..




برچسب ها : علامه محمد تقی جعفری , علی رضا ابراهیم پور گیلانی , داستان , حکایت , موعظه , پند , دل نوشته ,
دسته بندی : حکا یت , سه نقطه ... , موعظه , داستان , دل نوشته ,
 

حکایت " مقصود" مولوی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 06:06 ق.ظ - جمعه 6 مهر 1397





بقالی زنی را دوست میداشت.

 به کنیز خود پیغام داد که برو به خاتون بگو 
من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و میسازم
 و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود 
و
 دیشب چنان بودم و امروز چنین بر من گذشت.
قصه های دراز گفت و کنیز را راهی کرد.


کنیزک نزد خاتون رفت و گفت:

 بقال سلام رساند و گفت 
که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.

خاتون گفت: به همین سردی؟
کنیزک گفت:
 او سخن دراز گفت ولی مقصود این بود.
 اصل مقصود است و باقی دردسر است....


« فیه مافیه مولانا »



برچسب ها : مولوی , گفتار بزرگان و نیکان , اشعار علیرضا ابراهیم پور گیلانی , سخنان بکر و ناب , حکایت , داستانک , اشعار بکر پارسی ,
دسته بندی : حکا یت , حدیث عشق , یک کلام , سخنان ناب , داستان ,
 

متن های فلسفی "درویش " انصاری

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 06:06 ق.ظ - چهارشنبه 14 شهریور 1397





◾️درویشی تنگدست، 
به در خانه توانگری رفت و گفت:

شنیده‌ام مالی در راه خدا نذر کرده‌ای که
 به درویشان دهی، من نیز درویشم. 

خواجه گفت:

من نذر کوران کرده‌ام، تو کور نیستی.

پس درویش تاملی کرد و گفت:

ای خواجه، کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته، 
به در خانه چون تو، گدائی آمده‌ام. 


این را بگفت و روانه شد. خواجه متأثر گشته،
 از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که
 چیزی به وی دهد، قبول نکرد…


  " خواجه عبدالله انصاری "
        مناجات نامه



برچسب ها : حکایت , گفتار بزرگان و نیکان , اشعار علیرضا ابراهیم پور گیلانی , داستان , سخنان بکر و ناب , متن های فلسفی و ادبی , جملات قصار و زیبا ,
دسته بندی : گفتار بزرگان , حکا یت , حکا یت , حکا یت , حکا یت ,
 

حکایت " مراقب چشم هایت باش " ...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 10:10 ق.ظ - شنبه 10 شهریور 1397



جوانی به حکیمی گفت: 

وقتی همسرم را انتخاب کردم،
 در نظرم طوری بود که گویا خداوند
 مانندش را در دنیا نیافریده است.

 وقتی نامزد شدیم،
 بسیاری را دیدم که مثل او بودند. 
وقتی ازدواج کردیم،

 خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. 

چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، 
دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.

حکیم گفت:

 آیا دوست داری بدانی از همه
 این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟

جوان گفت:  آری.

حکیم گفت: 

اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، 
احساس خواهی کرد که سگ‌های 
ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.

جوان با تعجب پرسید: 
چرا چنین سخنی می‌گویی؟

حکیم گفت:
 چون مشکل در همسر تو نیست. 

مشکل اینجا است که وقتی انسان
 قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد
 و از شرم خداوند خالی باشد،

 محال است که چشمانش را
 به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. 

آیا دوست داری دوباره همسرت 
زیباترین زن دنیا باشد؟

جوان گفت: آری.

حکیم گفت  مراقب چشمانت باش.



برچسب ها : حکایت , گفتار بزرگان و نیکان , علی رضا ابراهیم پور گیلانی , موعظه , داستان , جملات قصار و زیبا , اشعار بکر پارسی ,
دسته بندی : حکا یت , سه نقطه ... , حرف حساب , سخنان ناب , پند , موعظه , متن های فلسفی ,
 

حکایت " نادان " ...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 02:22 ق.ظ - جمعه 22 تیر 1397




نابینائی در شب تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت : 
ای نادان! روز و شب پیش تو یکسانست و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟

نابینا بخندید و گفت : این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.

حال نادان را به از دانا نمی داند کسی
گرچه دردانش فزون از بوعلی سینا بوَد
طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده
زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود




برچسب ها : حکایت , جملات قصار و زیبا , علیرضا ابراهیم پور گیلانی , داستان , متن ادبی , گفتار بزرگان و نیکان ,
دسته بندی : حکا یت , متن ادبی , داستان ,
 

پند "بهشت " مولوی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 06:06 ق.ظ - یکشنبه 6 خرداد 1397



 نصیحتِ مولانا
 به فرزندش بهاء الدین ولد:


«..اﮔﺮ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﯾﻤﺎً ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺎﺷﯽ . ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﮐﺴﺎﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻮ ﻭ ﮐﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻣﺪﺍﺭ، ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﺷﺨﺼﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﯾﺎﺩ ﮐﻨﯽ، ﺩﺍﯾﻤﺎً ﺷﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ، ﻭ ﺁﻥ ﺷﺎﺩﯼ ﻋﯿﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ. ﻭ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺩﺷﻤﻨﯽ ﯾﺎﺩ ﮐﻨﯽ، ﺩﺍﯾﻢ ﺩﺭ ﻏﻢ ﺑﺎﺷﯽ، ﻭ ﺁﻥ ﻏﻢ ﻋﯿﻦ ﺩﻭﺯﺥﺍﺳﺖ.
 ﭼﻮﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﯾﺎﺩ ﮐﻨﯽ، ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﯽ ﻣﯽ ﺷﮑﻔﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮔﻞ ﻭ ﺭﯾﺤﺎﻥ ﭘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﻭ ﭼﻮﻥ ﺫﮐﺮ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ، ﺑﺎﻍ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﺭﺯﺍﺭ ﻭ ﻣﺎﺭ ﭘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯼ...»

 "ﻣﻨﺎﻗﺐ ﺍﻟﻌﺎﺭﻓﯿﻦ"



برچسب ها : مولانا , جملات قصار , علیرضا ابراهیم پور گیلانی , گفتار بزرگان و نیکان , پند , سخنان پندآموز و ناب , موعظه ,
دسته بندی : قرآن , گفتار بزرگان , حکا یت , حکا یت , حکا یت , حکا یت , حکا یت , حکا یت ,
 

داستان " مادر " داستان های جالب

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:18 ب.ظ - جمعه 18 اسفند 1396




داستان

روزی حضرت موسی (علیه‌ السّلام) در ضمن مناجات به پروردگار عرض کرد: خدایا می‌خواهم همنشینی را که در بهشت دارم، ببینم که چگونه شخصی است!
جبرئیل بر او نازل شد و گفت: یا موسی قصابی که در فلان محل است، همنشین تو است، حضرت موسی درب دُکان قصاب آمد، دید جوانی شبیه شب گردان، مشغول فروختن گوشت است، شب که شد جوان مقداری گوشت برداشت و به سوی منزل رفت، حضرت به دنبال او رفت تا به منزل رسید به جوان گفت: مهمان نمی‌خواهی؟
گفت: بفرمائید، حضرت موسی (علیه السّلام) را به درون خانه برد، حضرت دید جوان غذائی تهیه نمود، آنگاه زنبیلی از طبقه بالا آورد، پیرزنی کهنسال را از درون زنبیل بیرون آورد و او راشستشو داد، غذا را با دست خود به او خورانید، موقعی که خواست زنبیل را به جای اول بیاویزد، پیرزن کلمات را گفت که مفهوم نبود؛ بعد جوان برای حضرت موسی (علیه السّلام) غذا آورد و خوردند.
آن حضرت سؤال کرد، حکایت تو با
این پیرزن چگونه است؟ عرض کرد:
این پیرزن مادر من است، چون وضع مادی‌ام خوب نیست کنیزی برایش بخرم، خودم او را خدمت می‌کنم، پرسید: آن کلماتی که به زبان جاری کرد چه بود؟ گفت: هر وقت او را شستشو می‌دهم و غذا به او می‌خورانم می‌گوید: خدا ترا ببخشد و همنشین و هم درجه حضرت موسی (علیه السّلام) در بهشت گردی...
حضرت موسی (علیه السّلام) فرمود: ای جوان بشارت می‌دهم به تو که خداوند دعای مادرت را مستجاب کرده، جبرئیل به من خبر داد در بهشت تو همنشین من هستی.



برچسب ها : اشعار علیرضا ابراهیم پور گیلانی , داستان , حکایت , حدیث , علیرضا ابراهیم پور , گیلان , رشت ,
دسته بندی : حکا یت , حدیث , داستان ,
 

حکایت "منجّمی " سعدی علیه الرحمه

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:12 ب.ظ - چهارشنبه 12 مهر 1396







مُنجّمی  به خانه درآمد  ،

یکی مرد بیگانه را دید با  زن  او بهم  نشسته .

دشنام   و   سقط   گفت  و   فتنه  و   آشوب  برخاست  .

صاحبدلی  برین  واقف بود  و  گفت  :

تو بر اُوج  فلک  چه دانی  چیست  ؟

که  ندانی  که در سرایت  کیست  ؟


      " شیخ اجل سعدی علیه الرحمه  " 
 



برچسب ها : سعدی , اشعار علیرضا علیرضا ابراهیم پور گیلانی , حکایت , پند , داستان , گفتار بزرگان , سخناب ناب ,
دسته بندی : حکا یت , پند , متن ادبی ,
 

سخنان ناب " رحمت و کَرَم " عطار

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:13 ب.ظ - سه شنبه 13 تیر 1396






گفتی که گنه کنی به دوزخ  بَرَمت  

این را به کسی گو که تورا نشناسد

شیخ ابوالحسن خَرَقانی شبی نماز  می‌کرد  ،  صدایی شنید که  :

های  ابوالحسن  ،  خواهی که آنچه از تو   می‌دانم با  خلق گویم

تا  سنگسارت  کنند  ؟

شیخ  گفت  :

بار خدایا  ؛   خواهی  تا آنچه  از  رحمت تو    می‌دانم  و  از  کَرَم

تو  می‌بینم  با خلق  بگویم  تا  دیگر  هیچ  کس  سُجودت  نکند ؟

آواز  آمد که  :   نه  از  تو  نه  از  من  .


                                                    " تذکرة اولیاءِ عطّار نیشابوری "








برچسب ها : شیخ عطّار نیشابوری , علیرضاابراهیم پور گیلانی , سخنان ناب , گفتار بزرگان , جملات قصار , اشعار علیرضاابراهیم پورگیلانی , جملات زیبا ,
دسته بندی : گفتار بزرگان , حکا یت , حکا یت , حکا یت , حکا یت , حکا یت ,
 

حکایت " کُلّ عمرت " شیخ بهائی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:14 ق.ظ - یکشنبه 14 خرداد 1396






یک  استاد   صَرف  و  نَحو  عربی  در  کشتی  بود.

مُلّاح  را  گفت  :

تو  عِلم  نَحو  خوانده ای  ؟

گفت  :  نه

گفت  :  نیم  عمرت  بر  فَناست  .

روزی  دیگر  تند بادی  پدید  آمد  ،   کشتی  می‌خواست غرق  شود  .

مُلّاح  او  را  گفت  :

تو عِلم  شنا  آموخته ای  ؟

استاد  گفت  :  نه

مُلّاح  گفت  :    کُلِّ  عُمرت    بَر  فَناست  !


          کشکول شیخ بهائی  _







برچسب ها : شیخ بهائی , علیرضاابراهیم پور , پند , حکایت , موعظه , اشعار علیرضاابراهیم پور گیلانی , جملات قصار ,
دسته بندی : گفتار بزرگان , حکا یت , حکا یت , حکا یت , حکا یت ,
 

حکایت " راهِ صلح " شیخ بهائی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:05 ق.ظ - جمعه 5 خرداد 1396






عارفی   می‌گوید  :

که روزی  دُزدان  قافله ما را غارت کردند  ،  پس  نشستند

و  مشغول  طعام   خوردن   شدند  .  یکی  از آنها  را دیدم

که   چیزی   نمی‌خورد   ،   به  او  گفتم  که  چرا  با آنها  در

غذا  خوردن   شریک    نمی شوی    ؟

گفت  :

من   امروز    روزه ام  .   گفتم  ؛   دُزدی   و   روزه   گرفتن

عَجب  است  .  گفت :   ای   مَرد  !   این   راه  ،   راهِ  صلح

است    که   با   خدای   خود   وا گذاشته ام  ،  شاید روزی

سَبَب  شود   و   با  او   آشنا   شدم  .

آن   عارف  می‌گوید  :

یکسال    دیگر  او  را در  مسجدالحَرام   دیدم  که   طواف

می‌کند   و  آثار   توبه   از  وی  مشاهده   کردم  ،  رو به من

کرد   و   گفت  :    دیدی  که   آن    روزه    چگونه   مرا    با

خدا   آشنا   کرد  .


 
کشکول  شیخ بهائی "



برچسب ها : کشکول , علیرضاابراهیم پور , شیخ بهائی , اشعار علیرضاابراهیم پور گیلانی , سِرّ مردان خدا , موعظه , حکایت ,
دسته بندی : حکا یت , سِرّ مَردانِ خدا , حدیث عشق , داستان ,
 
 

آخرین مطالب

» حرف بِکر " سکوت " علی رضا ابراهیم پور گیلانی ( جمعه 23 آذر 1397 )
» گفتار بزرگان " " جبران خلیل جبران ( دوشنبه 19 آذر 1397 )
» شعر " دور باد " حافظ ( سه شنبه 13 آذر 1397 )
» جملات قصار "ملول " مولوی ( شنبه 10 آذر 1397 )
» سه نقطه " دل " ... ( جمعه 9 آذر 1397 )
» جملات زیبا " بخشیدن عشق " وین والتر دایر ( سه شنبه 6 آذر 1397 )
» تک بیت " عقده دل " علی رضا ابراهیم پور ( یکشنبه 4 آذر 1397 )
» حکایت " حیات جهان " صفوی ( شنبه 3 آذر 1397 )
» جملات زیبا " زندانی افکار " دکتر علی شریعتی ( جمعه 2 آذر 1397 )
» شعر " کوله بار " ابراهیم پور گیلانی ( چهارشنبه 30 آبان 1397 )
» تک بیت " آرامم " جعفری ( یکشنبه 27 آبان 1397 )
» شعر نیمایی و نو " فکر " نیما ( سه شنبه 22 آبان 1397 )
» پند " مرگ " عطار ( جمعه 18 آبان 1397 )
» شعر نیمایی و نو " پدر " سپهری ( چهارشنبه 16 آبان 1397 )
» دل نوشته " بی درنگ " میرزا خانی ( پنجشنبه 10 آبان 1397 )
 
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ]