هیچ سیاستی برتر از صداقت نیست

داستان " ایاز"

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:30 ق.ظ - یکشنبه 19 بهمن 1393



                     " حکایت "


ایاز ، غلام شاه محمود غزنوی( پادشاه ایران)

در آغاز چوپان بود.  وقتی در دربار سلطان

محمود به مقام و منصب دولتی رسید،

چارق  و  پوستین دوران فقر و غلامی خود

را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود

و هر روز صبح اول به آن اتاق می رفت

و به آنها نگاه می کرد و به دربار می رفت.

و فقر و بدبختی خود را به یاد می آورد و

آنگاه پیش سلطان می رفت. 

او قفل سنگینی بر در اتاق می بست.

درباریان حسود که به او بدبین بودند،  خیال

کردند که ایاز طلاهای دربار  را در اتاق جمع می کند

و یا پول پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمی دهد.

به شاه خبر دادند  ؛

که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش

جمع و پنهان  می کند.

سلطان می دانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری

است  .

اما  گفت  :

وقتی ایاز در اتاقش نباشد بروید و همه

طلاها و پولها را برای خود بردارید.

نیمه شب،  سی نفر با مشعل های روشن

در دست به اتاق ایاز رفتند  .

با شتاب و حرص قفل را شکستند و وارد

اتاق  شدند  .

اما هرچه گشتند چیزی نیافتند  .

فقط یک جفت چارق کهنه و یک دست لباس

پاره آنجا از دیوار آویزان بود.

آنها خیلی ترسیدند  ؛

چون پیش سلطان دروغ زده می شدند.

وقتی پیش شاه آمدند  ،

شاه گفت  :

چرا دست خالی آمدید  ؟

گنج ها  و  پول های که گفتید،  پس کجاست؟

آنها سر های خود را پایین انداختند و

معذرت خواهی کردند  .

سلطان گفت  :

من ایاز را خوب می شناسم،

او مرد راست گو و درستکاری است.

آن چارق و پوستین کهنه را هر روز نگاه میکند

تا به مقام خود  مغرور نشود  .

و

گذشته اش را همیشه به یاد  بیاورد  .






... حکایات پند آموز...




برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , حکایت , ادبی , ایاز , سلطان محمود , داستان کوتاه , موعظه ,
دسته بندی : داستان ,
 

داستان" واعظ"

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:40 ق.ظ - یکشنبه 12 بهمن 1393




واعظی در منبر همیشه اوقات در اوصاف بهشت

سخن می راند  .

یکی از مستمعین به او اعتراض کرد و گفت :

چرا هیچ وقت از جهنم سخن نمی گویید  ؟

و  همواره بهشت را توصیف می کنید  ؟

واعظ در پاسخ  گفت  :

چون جهنم را به چشم خواهید دید  ،

لذا گفتن  ندارد  ؛

فلذا ما آنچه را که نمی بینید برایتان

نقل و توصیف  می کنیم  .









... حکایات شیرین...



برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , داستان کوتاه , پند , واعظ , موعظه , کتاب شب وتنهایی من , حکایات شیرین ,
دسته بندی : داستان ,
 

آخرین مطالب

» تک بیت " شبی " مشیری ( چهارشنبه 29 آبان 1398 )
» شعر " دوستت دارم " منزوی ( چهارشنبه 22 آبان 1398 )
» شعر " بوسه " ابتهاج ( پنجشنبه 16 آبان 1398 )
» گفتار بزرگان " خوشبختی " انیشتن ( دوشنبه 13 آبان 1398 )
» جملات قصار " فُوت " پناهی ( یکشنبه 12 آبان 1398 )
» تک بیت " دل " بوسعید ( چهارشنبه 8 آبان 1398 )
» موعظه " کثیف " فاطمی نیا ( دوشنبه 6 آبان 1398 )
» رباعی " هستم " خیام ( پنجشنبه 2 آبان 1398 )
» حدیث عشق " حسین" شریعتی ( شنبه 27 مهر 1398 )
» حدیث " گُل " امام علی علیه السلام ( سه شنبه 23 مهر 1398 )
» غزل " رندان تشنه لب " حافظ ( یکشنبه 21 مهر 1398 )
» جملات زیبا " خود " براندن ( شنبه 20 مهر 1398 )
» حدیث "۳ عمل " امام علی علیه السلام ( پنجشنبه 18 مهر 1398 )
» غزل " موج " دکتر امین پور ( شنبه 13 مهر 1398 )
» سخنان ناب " زندگی" استیو جابز ( جمعه 12 مهر 1398 )
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو